تبليغاتX
آهای مردم عالم

خودت را مهيا كن زينب كه حادثه دارد به اوج خودش نزديك مي‌شود.

اكنون هنگامه وداع فرار رسيده است.

اينگونه قدم برداشتن حسين و اينسان پيش آمدن او، خبر از فراقي عظيم مي‌دهد.

خودت را مهيا كن زينب كه لحظه وداع فرا مي‌رسد.

همه تحملها كه تاكنون كرده اي، تمرين بوده است، همه مقاومتها، مقدمه بوده است و همه تابها و توانها، تدارك اين لحظه عظيم امتحان! نه آنچه كه از صبح تاكنون بر تو گذشته است، بل آنچه از ابتداي عمر تاكنون سپري كرده اي، همه براي همين لحظه بوده است.

وقتي روح از تن پيامبر، مفارقت كرد و جاي خالي نفسهاي او رخ نشان داد، تو صيحه زدي، زار زار گريه كردي و خودت را به آغوش حسين انداختي و با نفسهاي او آرام گرفتي. شش ساله بودي كه مزه مصيبتي را مي‌چشيدي و طعم تسلي را تجربه مي‌كردي.

مادر از ميان در و ديوار فرياد كشيد كه “فضه(14) مرا درياب!”

خون مي‌چكيد از ميخهاي پشت در و آتش ستم به آسمان شعله مي‌كشيد و دود غصب و تجاوز، تمام فضاي مدينه را مي‌انباشت.

حسين اگر نبود و تو را در آغوش نمي‌گرفت و چشمهاي اشكبار تو را به روي سينه‌اش نمي‌گذاشت، تو قالب تهي مي‌كردي از ديدن اين فاجعه هول انگيز.

وقتي حسن، پدر را با فرق شكافته و خونين، آماده تغسيل كرد و بغض ‍ آلوده در گوش تو گفت: “زينب جان! بياور آن كافور بهشتي را كه پدر براي اين روز خود باقي گذاشته است،” تو مي‌ديدي كه چگونه ملائك دسته دسته از آسمان به زمين مي‌آيند و بر بال خود آرامش و سكون را حمل مي‌كنند كه مبادا طومار زمين از اين فاجعه عظمي در هم بپيچد و استواري خود را از كف بدهد. تو احساس مي‌كردي كه انگار خدا به روي زمين آمده است، كنار قبر از پيش آماده پدر ايستاده است و فرياد مي‌زند: الي، الي، فقد اشتاق الحبيب الي حبيبه. به سوي من بياريدش، به سوي من، كه اشتياق دوست به ديدار دوست فزوني گرفته است.”

تو ديدي كه بر طبق وصيت پدر، حسن و حسين، تو انتهاي جنازه را گرفته بودند و دو سوي پيشين جنازه بر دوش ديگري حمل مي‌شد و پيكر پدر همان جايي فرود آمد كه آن دوش ديگر اراده كرده بود. و ديدي كه وقتي خاك روي قبر، كنار زده شد، سنگي پديد آمد كه روي آن نوشته بود: “اين مقبره را نوح پيامبر كنده است براي امير مؤ منان و وصي پيامبر آخرالزمان.”

ملائك، يك به يك آمدند، پيش تو زانو زدند و تو را در اين عزاي عظماي هستي، تسليت گفتند. اينها اما هيچ كدام به اندازه سينه حسين، براي تو تسلي نشد. وقتي سرت را بر سينه حسين گذاشتي و عقده‌هاي دلت را گشودي، احساس كردي كه زمين آرام گرفت و آفرينش از تلاطم ايستاد.

آري، سينه حسين هماره مصدر آرامش بوده است و آفرينش، شكيبايي را از قلب او وام گرفته است.

حسن هميشه ملاحظه تو را مي‌كرد.

ابتدا وقتي نيش زهر بر جگرش فرو نشست، بي اختيار صدا زد: “زينب!”

جز تو چه كسي را داشت براي صدا زدن؟ نيش از مار خانگي خورده بود. به چه كسي مي‌توانست پناه ببرد. جز تو كه مهربانترين بودي و آغوش ‍ عطوفت و مهرت هميشه گشوده بود.

اما وقتي خبر آمدنت را شنيد، عجولانه فرمان داد تا طشت را پنهان كنند تا تو نقش پاره‌هاي جگر را و خون دل سالهاي محنت و شرر را در طشت نبيني.

غم تو را نمي‌توانست ببيند و اندوه تو را نمي‌توانست تاب آورد.

چه مي‌كرد اگر امروز اينجا بود و مي‌ديد كه تو كوه مصيبت را بر روي شانه هايت نشانده اي و لقب “ام المصائب (15)“ و “كعبة الرزايا(16)“ گرفته اي.

چه مي‌كرد اگر اينجا بود و مي‌ديد كه تو داري خودت را براي وداع با همه هستي ات مهيا مي‌كني.

وداع با حسين، وداع با رسول الله است. وداع با علي مرتضي است.

وداع با صديقه كبري است. وداع با حسن مجتبي است.

آنچه اكنون تو بايد با آن واع كني، حسين نيست. تجلي تمامي تعلقهاست. نقطه اتكأ همه سختيهاست، لنگر كشتي وجود در همه طوفانها و بلاهاست.

انگار كه از ازل تاكنون هيچ مصيبتي نبوده است. چرا كه حسين بوده است و حسين كافي است تا همه خلأها و كاستيها را پركند.

اما اكنون اين حسين است كه آرام آرام به تو نزديك مي‌شود و با هر قدم فرسنگها با تو فاصله مي‌گيرد. خدا كند كه او فقط سراغي از پيراهن كهنه نگيرد. پيراهني كه زير لباس رزمش بپوشد تا دشمن كه بناي غارت دارد، آن را به خاطر كهنگي‌اش جا بگذارد.

پيراهني كه مادرت فاطمه به تو امانت داده است و گفته است كه هرگاه حسين آن را از تو طلب كند، حضور مادي‌اش در اين جهان، ساعتي بيشتر دوام نمي‌آورد و رخت به دار بقا مي‌برد.

اگر از تو پيراهن خواست، پيراهني ديگر براي او ببر. اين پيراهن را كه رمز رفتن دارد و بوي شهادت در او پيچيده است، پيش خودت نگاه دار.

البته او كسي نيست كه پيراهن را بازنشناسد. يعقوب، شاگرد كوچك دبستان او بوده است. ممكن است بگويد: “اين، پيراهن عزت و شهادت نيست. تنگي مي‌كند براي آن مقصود بزرگ. برو و آن پيراهن امانت تو شهادت را بياور، عزيز برادر!”

به هر حال آنچه بايد و مقدر است محقق مي‌شود، اما همين قدر طولاني‌تر شدن زمان، همين رد و بدل شدن يكي دو نگاه بيشتر، همين دو كلام گفتگوي افزونتر، غنيمت است.

اين زمان، ديگر تكرارپذير نيست.

اين لحظه ها، لحظاتي نيست كه باز هم به دست بيايد.

همين يك نگاه، به دنيا مي‌ارزد.

دنيا نباشد آن زمان كه تو نيستي حسين!

پيراهن را كه مي‌آوري، آن را پاره‌تر مي‌كند كه كهنه‌تر بنمايد. بندهاي دل توست انگار كه پاره‌تر مي‌شود و داغهاي تو كه تازه تر.

مگر دشمن چقدر بي حميت است كه ممكن است چشم طمع از اين لباس ‍ كهنه هم برندارد؟!

ممكن؟!

مي بيني كه همين لباس را هم خونين و چاك چاك، از بدن تكه تكه برادرت درمي آورند و بر سر آن نزاع مي‌كنند.

پس خودت را مهيا كن زينب كه حادثه دارد به اوج خودش نزديك مي‌شود.

اين حسين است كه پسش روي تو و پيش روي همه اهل خيام ايستاده است و با نوايي صدا مي‌زند: “اي زينب! اي ام كلثوم! اي فاطمه! اي سكينه! سلام جاودانه من بر شما!”

از لحن كلام و سلام در مي‌يابي كه اين، مقدمه وداع با توست و كلامهاي آخر با عزيزان ديگر:

خواهرم! عزيزان ديگرم! مهيا شويد براي نزول بلا و بدانيد كه حافظ و حامي شما خداوند است. و هم اوست كه شما را از شر دشمنان، نجات مي‌بخشد و عاقبت كارتان را به خير مي‌كند. و دشمنانتان را به انواع عذابها دچار مي‌سازد. و در ازأ اين بليه، انواع نعمتها و كرامتها را نثارتان مي‌كند.

پس شكايت مكنيد و به زبان چيزي مياوريد كه از قدر و منزلتتان در نزد خدا بكاهد...”

سكينه هم به وضوح بوي فراق و شهادت را از اين كلام استشمام مي‌كند. اما نمي‌خواهد با پدر از پشت پرده اشك وداع كند. چرا كه جايگاه خويش را در قلب حسين مي‌داند و مي‌داند كه گريه او با دل حسين چه مي‌كند.

بغض، راه گلويش را بسته است و سيل اشك به پشت سد پلكها هجوم آورده است.اما بغضش را با زحمتي طاقت سوز در سينه فرو مي‌برد، به اسب سركش اشك مهار مي‌زند و با صداي شكسته در گلو مي‌گويد:

پدر جان! تسليم مرگ شدي؟

پيداست كه چنين آتشي پنهان كردني نيست. با همين يك كلام شرر در خرمن وجود حسين مي‌افكند. حسين اما در آتش زدن جان عاشقان خويش استادتر است. گداختگي قلب حسين، از درون سينه پيداست اما با آرامشي اقيانوس وار پاسخ مي‌دهد: “دخترم! چگونه تسليم مرگ نشود كسي كه هيچ ياور و مددي براي او نمانده است!؟

نشتري است انگار اين كلام بر بغض فرو خورده سكينه كه اگر فرود نيايد اين نشتر چه بسا قلب سكينه در زير اين فشار بتركد و نبضش از حركت بايستد.

سكينه صيحه مي‌زند، بغضش گشوده مي‌شود و سيل اشك، سد پلكها را درهم مي‌شكند. احساس مي‌كند كه فقط با بيان آرزويي محال مي‌تواند، محال بودن تحمل فراق را بازگو كند:

پس ما را برگردان به حرم جدمان پدر جان!

او خوب مي‌فهمد كه اين آرزو يعني برگرداندن شير به سينه مادر. اما وقتي بيان اين آرزو، نه براي محقق شدن كه براي نشان دادن عمق جراحت است، چه باك از گفتن آن.

حسين دوست دارد بگويد: “با قلب پدرت چنين مكن سكينه جان! دل پدرت را به آتش نكش. نمك بر اين زخم طاقت سوز نريز.

اما فقط آه مي‌كشد و مي‌گويد: “اگر اين مرغ خسته را رها مي‌كردند...”

نه، كلام نمي‌تواند، هيچ كلامي نمي‌تواند آرامش را به قلب سكينه برگرداند، مگر فقط آغوش حسين!

وقتي سكينه در آغوش حسين فرو مي‌رود و گريه هايشان به هم پيوند مي‌خورد و اشكهايشان درهم مي‌آميزد، آه و شيون و فغاني است كه از اهل خيمه بر مي‌خيزد. و تو در حاليكه همه را به صبر و سكوت و آرامش ‍ فرامي خواني، خودت سراپا به قلب زخم خورده مي‌ماني و نمي‌داني كه بيشتر براي حسين نگراني يا براي سكينه. اما اگر هر كدام از اين دو جان بر سر اين وداع جانسوز بگذارند، اين تويي كه بايد براي وجدان خويش، علم ملامت برداري.

گشودن اين دو آغوش هم فقط كار توست. دختران ديگر هم سهمي دارند. اين دختران مسلم بن عقيل، اين فاطمه، اين رقيه كه به پهناي صورتش ‍ اشك مي‌ريزد و لبهايش را به هم مي‌فشرد تا صداي گريه اش، جان پدر را نياشوبد، اينها هم از اين واپسين جرعه‌هاي محبت، سهمي مي‌طلبند. اگرچه سكوت مي‌كنند، اگر چه دم بر نمي‌آورند، اگرچه تقاضايشان را فرو مي‌خورند اما نگاههايشان غرق تمناست.

سكينه را به آغوش مي‌كشي و سرش را بر شانه ات مي‌گذاري تا هم پناه اشكهاي او باشي و هم راه آغوش حسين را براي رقيه گشوده باشي.

براي رقيه ماجرا متفاوت است. او از جنگ و ميدان و دشمن و شهادت، هنوز چيزي نمي‌داند.

دختري كه در تمام عمر سه ساله خويش جز مهر و عطوفت نديده است، دختري كه در تلاقي آغوشها، پايش به زمين نرسيده است، چگونه مي‌تواند با مقوله هايي مثل جنگ و محاصره و دشمن، آشنا باشد.

او پدر را عازم سفر مي‌بيند، سفري كه ممكن است طولاني هم باشد. اما نمي‌داند كه چرا خبر اين سفر، اينقدر دلش را مي‌شكند، اينقدر بغضش را بر مي‌انگيزد و اينقدر اشكهايش را جاري مي‌كند.

نمي داند چرا اين سفر پدر را اصلا دوست ندارد. فقط مي‌داند كه بايد پدر را از رفتن باز دارد. با گريه مي‌شود، با خنده مي‌شود، با شيرين زباني مي‌شود، با تكرار كلامهايي كه هميشه پدر دوست داشته، مي‌شود، با كرشمه‌هاي كودكانه مي‌شود، با بوسيدن دستها مي‌شود، با نوازش كردن گونه‌ها مي‌شود، با حلقه كردن بازوهاي كوچك، دور گردن پدر و گذاشتن چشم بر لبهاي پدر مي‌شود، با هرچه مي‌شود، او نبايد بگذارد، پدر، پا از خيمه بيرون بگذارد.

با هر ترفندي كه دختري مثل رقيه مي‌تواند، پاي پدري مثل حسين را سست كند، بايد به ميدان بيايد.

او كه در تمام عمر سه سال خويش، هيچ خواهش نپذيرفته نداشته است، بهتر مي‌داند كه با حسين چه كند تا او را از اين سفر باز دارد.

و اين همان چيزي است كه تو تاب ديدنش را نداري...

ديدن جست و خيز ماهي كوچكي بر خاك در تحمل تو نيست.

بخصوص اگر اين ماهي كوچك، قلب تو باشد، دردانه تو باشد، رقيه تو باشد.

از خيمه بيرون مي‌زني و به خيمه اي خلوت و خالي پناه مي‌بري تا بتواني بغضت را بي مهابا رها كني و به آسمان ابري چشم مجال باريدن دهي.

نمي فهمي كه زمان چگونه مي‌گذرد و تو كي از هوش مي‌روي و نمي‌فهمي كه چقدر از زمان در بيهوشي تو سپري مي‌شود.

احساس مي‌كني كه سر بر زانوي خدا گذاشته اي و با اين حس، باورت مي‌شود كه رخت از اين جهان بر بسته اي و به ديدار خدا شتافته اي. حتي وقتي رشحات آب را بر روي گونه ات احساس مي‌كني، گمان مي‌كني كه اين قطرات كوثر است كه به پيشواز چهره تو آمده است.

با حسي آميخته از بيم و اميد، چشمهايت را باز مي‌كني و حسين را مي‌بيني كه سرت را به روي زانو گرفته است و با اشكهايش گونه‌هاي تو را طراوت مي‌بخشد.

يك لحظه آرزو مي‌كني كه كاش زمان متوقف بشود و اين حضور به اندازه عمر همه كائنات، دوام بياورد.

حاضر نيستي هيچ بهشتي را با زانوي حسين، عوض كني و حتي هيچ كوثري را جاي سرچشمه چشم حسين بگيري.

حسين هم اين را خوب مي‌داند و چه بسا از تو به اين آغوش، مشتاق‌تر است، يا محتاج تر!

اين شايد تقدير شيرين خداست براي تو كه وداعت را با حسين در اين خلوت قرار دهد و همه چشمها را از اين وداع آتشناك، بپوشاند.

هيچ كس تا ابد، جز خود خدا نمي‌داند كه ميان تو و حسين در اين لحظات چه مي‌گذرد. حتي فرشتگان از بيم آتش گرفتن بالهاي خويش در هرم اين وداع به شما نزديك نمي‌شوند.

هيچ كس نمي‌تواند بفهمد كه دست حسين با قلب تو چه مي‌كند؟

هيچ كس نمي‌تواند بفهمد كه نگاه حسين در جان تو چه مي‌ريزد؟

هيچ كس نمي‌تواند بفهمد كه لبهاي حسين بر پيشاني تو چگونه تقدير را رقم مي‌زند.

فقط آنچه ديگران ممكن است ببيند يا بفمند اين است كه زينبي ديگر از خيمه بيرون مي‌آيد.

زينبي كه ديگر زينب نيست. تماما حسين شده است.

...و مگر پيش از اين، غير از اين بوده است؟


آفتاب در حجاب؛ پرتو نهم، سيد مهدي شجاعي

 

+ نوشته شده توسط مسافر در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 و ساعت 10:31 |
چند لحظه تامل کنید ....

توجه

نظر شما چیست؟

الهی " مردمان همان مردمان هستند تنها کثرتشان بیشتر شده دیروز درب خانه مادر را به آتش می کشیدند و امروز مزار فرزند را ویرانه می کنند ....

هنوز اهل بیت پیامبر بعد از غریب به هزار و چهارصد سال غریب است و دریغ از یاری....

هنوز دوستان پیامبر در حداقل م یبانشد و دشمنان ....

می ترسم می ترسم در کجای تاریخ ایستاده ام گامهایم از چه لرزان است و دیدگان از چه گریان ...

آری مرقد و گلدسته و ابرگاه ویران است اما ....

می ترسم بار دیگر تاریخ تکرار شود می ترسم اگر باز چراغها را خاموش کنند من نیز بروم و حجت خدا را بر روی زمکین تنها بگذارم ... می ترسم من نیزز شاهد باشم و ببینم که دستان حجت خدا را می بندند و سکوت کنم ...

می ترسیم حجت خدا قائم منتظر )عج( بیاید و من ....

نه خدا نکند ...

 

+ نوشته شده توسط مسافر در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386 و ساعت 14:46 |

«... و لها جلال ليس فوق جلالها الا جلال الله جلّ جلاله و لها نوال ليس فوق نوالها الا نوال الله عمّ نواله»

و فاطمه ـ سلام‌الله‌عليها ـ را جلال و جبروت و عظمتي است كه در وراي او، هيچ جلالي نيست، مگر جلال خداوند ـ جل جلاله ـ و هم او را بخشش و عطا و كرمي است كه در وراي او هيچ نوال و كرامتي نيست، مگر نوال خداوند ـ عم نواله ـ

*****

آسمان، اين‌ شبها كه مي‌رسد، عجيب بي‌قراري مي‌كند و زمين، داغ دلش تازه مي‌شود و زخم شرمش، سر باز مي‌كند.
ملكوتيان حق دارند سر بر ديوار عرش بگذارند و هاي‌هاي گريه كنند.

و تنها خداست كه مي‌تواند، تسلاي دل علي باشد.

ماه حق دارد كه گوشه اختفا را بر گريه اختيار كند و ستارگان چه كنند، اگر سر بر شانه يكديگر نگذارند و مصيبت را زبان نگيرند.
آن خانه نمي‌دانم آن شب به چه قدرتي بر پاي ايستاده بود، آن مدينه چه مدينه‌اي بود كه چنين مصيبتي را تاب آورد و در هم نشكست، آن چه قبرستاني بود كه سرچشمه عصمت را در خويش فرو برد و دم بر نياورد، آن چه خاكي بود كه به خود جرأت داد، فاطمه را از علي جدا كند؟

چرا آن خانه بر جاي ماند؟ چرا مدينه ويران نشد؟ چرا آسمان در خود نپيچيد؟ چرا بغض زمين نتركيد؟ چرا عالم فرو نريخت؟
گفته‌اند در عاشورا وقتي زخم در جان خورشيد نشست و زمين، پيكر مبارك حسين را بر خويش قطعه‌قطعه‌ ديد، به لرزه درآمد و آسمان تيره و تار شد و غبار خشم خداوند از جاي جنبيد.

در آنجا سجاد ـ سلام‌الله‌عليه ـ دست بر زمين كوفت و زمين را به آرامش خواند، سر به آسمان برداشت و آسمان را دعوت به سكوت كرد.

آسمان و زمين هر دو، تنها در اجابت فرمان امام خويش آرام گرفتند، دندان بر جگر نهادند، خون به لب آوردند، ولي دم نزدند. مويه كردند، ولي فغان نكردند. در خويش شكستند و گريستند، اما ضجه نزدند.

چه رازي بود در شهادت زهرا كه خانه فرو نريخت، مدينه زير و زبر نشد، عمود خيمه آسمان نشكست و زمين، متلاشي نگشت؟ آفرينش اين تحمل را از كجا آورده بود؟

مگر نه زهرا، والاترين محبوبه خداوند بود و خدا به بهانه وصلتش فرموده بود: «احبّ النساء الي».
مگر نه فاطمه، محور كسا بود و بقيه وابستگان او؟ پيامبر پدر او بود و علي، همسر او و حسنين فرزندان او؟ ـ سلام‌الله عليهم اجمعين ـ «هم فاطمة و ابوها و بعلها و بنوها».

مگر نه رضاي خداوند در گرو رضايت مرضيه بود و غضب خداوند در گرو خشم او؟ مگر نه صديقه كبري، راز آفرينش زن بود، بهانه خلقت نسوان؟ مگر نه فاطمه شبيه‌ترين بود به رسول خدا؟ «ما رأيت احداً كان اشبه كلاماً و حديثاً من فاطمة برسول الله صلي‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم».

مگر نه فاطمه، آخرين مشايع و اولين مستقبل پيامبر بود؟ مگر نه فاطمه راستگوترين موجودات بود پس از رسول خدا؟ مگر نه فاطمه، پاره جگر پيامبر بود و عزيز مسلم خداوند جل و علا؟ مگر نه... .

چه رازي بود در شهادت زهرا كه خانه فرو نريخت، مدينه زير و زبر نشد، عمود خيمه آسمان نشكست و زمين متلاشي نگشت؟

 

السلام علیک ایتها المظلومه معصومه شهیده غریبه


 

آفرينش اين تحمل را از كجا آورده بود؟

كسي هست در خانه فاطمه پس از او كه شايد اين راز سر به مهر، به دست‌هاي او گشوده شود؛ او اسماء، محرم اسرار فاطمه است. از او بپرسيد، شايد پاسخ بگويد.

بگويد كه: «آري حسنين سر به پاي مادر نهاده بودند و پايه‌هاي عرش را ضجه‌هاي خويش مي‌لرزاندند. زينب و ام‌كلثوم، كائنات را با موهاي خويش پريشان مي‌كردند. چروك بر پيشاني آسمان افتاده بود، زمين از درد به خود مي‌پيچيد، ناله‌هاي فرشتگان، داغ پيامبر را دوچندان مي‌كرد. ولي چه بود آنچه آفرينش را بر پاي نگاه مي‌داشت؟

در آن شب تغسيل ماه، من ديدم كه علي در مأمن تاريكي، سر بر ديوار خانه فاطمه، سر بر محور آفرينش، سر بر عمود آسمان نهاده بود و زار زار مي‌گريست».

اگر در عاشورا، سجاد ـ عليه‌السلام ـ مشت بر زمين كوفت و آسمان را به آرامش خواند، در آن شب، علي سر بر ديوار كائنات، ملتقاي زمين و آسمان، محور آفرينش مي‌ساييد و با وجود بي‌قرار خويش، همه را به آرامش مي‌خواند.
افشاگرانه‌ترين فرياد اعتراض تاريخ

مظلوميت آنچنان بر وجود تو سايه افكنده است كه يادت، بي‌اراده و ناگزير، آتش بر خرمن وجود مي‌افكند و خاطره‌ات، بغض را در گلو مي‌شكند.

در آن خانه كوچك، رازي به وسعت تاريخ نهفته است. چنان مظلوميتي بر آن خانه كوچك سايه افكنده و چنان زخمي بر آن جگر تاريخ نشسته است كه هيچ حادثه‌اي نمي‌تواند دل‌هاي شيعيان، طواف‌كنندگان آن حرم خداوند را مسرور كند.
آري، آن مظلوميت نيلي كه بر چهره تو نشسته بود، نمي‌گذارد كه لبخند بر چهره نه تشيع و نه اسلام، كه حتي انسانيت پس از تو بنشيند.

به هر حال، آن در، بر آن پهلو شكسته است، چه تفاوت دارد كه در وفاتت اين خاطره عرش‌سوز و جگرخراش را تداعي كنيم يا در ولادتت؟

مهم اين است كه تو مظلوم بزرگ‌ترين جنايت تاريخ واقع گشته‌اي.

مهم اين است كه صبر لايتناهي خدا در جانكاه‌ترين حادثه آفرينش در تو به تجلي نشسته است.

مسئله، اشك‌هاي علي است و لرزش گونه‌هاي علي به هنگام شستشوي پيكر مطهر تو.

مهم، گريه‌هاي دادخواه و اشك‌هاي ظلم‌برانداز توست و سر بر ديوار نهادن علي و زار زدن علي.

آنچه جانسوز است، صبر توست در مصائب علي و صبر علي است در مصائب تو.

و از همه مهم‌تر، تشييع شبانه و مظلومانه پيكر توست.

چه كردند با تو كه اين تازيانه اعتراض جاودانه را ـ المخفية قبرا ـ بر پشت تاريخ روا دانستي.

چه ظلم‌ها بر تو رفته بود، چه حق‌ها از تو تضييع گشته بود و چه حقايقي در مقابل ديدگان تو تحريف شده بود كه اين اعتراض افشاگرانه را بر پيشاني تاريخ حك كردي و دشمن را بر كرسي رسوايي جاودانه نشاندي؟

و اين چگونه اعتراضي بود كه خداوند نيز به حمايت از آن برخاست؟

همان علي كه مأمور به سكوت بود، همان علي كه شمشير را به رغم كارسازي و برندگي در نيام پسنديده بود، همان علي كه سخت‌ترين جنايات تاريخ را تاب آورده و دم برنياورده بود، چه شد كه در حمايت از اين اعتراض شكوهمند تو، بر بالاي بقيع ايستاد، شمشير از نيام كشيد و دشمن را تهديد به جاري كردن سيل خون بر زمين كرد؟

باري اين اعتراض تو در تشييع شبانه‌ات و در مخفي كردن قبرت، اگرچه تاريخ را از تحريف مصون مي‌داشت و هرچند فرياد تظلم تو را بر جهانيان تا ابد طراوت مي‌بخشيد، اما سنگين‌ترين غم شيعيان تو گشت و عظيم‌ترين درد اسلام و بزرگ‌ترين اندوه انسانيت.

آن‌كه عزيزترين كسش را، پدرش را، فرزندش را، برادرش را، در جامه شهادت به خدا تقديم كرد، دلخوش است به اين‌كه هر از گاه در كنار قبر او مي‌نشيند و به تيشه اشك، راه بسته دل مي‌گشايد.

ولي آنكس كه قبري براي عزيزش نمي‌شناسد چطور؟ او بغضش را با خود به كجا مي‌تواند ببرد؟

كجا مي‌تواند عقده دل بگشايد.

اين است مظلوميت تو و به تبع، مظلوميت شيعيان تو.

كجا گريه كنند عاشقان تو بر مصائب تو؟ كجا اشك بريزند دلدادگان تو بر مظلوميت تو؟

و كجا ضجه بزنند فرزندان تو در فقدان تو؟

اين است مظلوميت تو و به تبع، مظلوميت شيعيان تو.

و اين است كه: ياد تو به هر بهانه‌اي ـ وفات يا ولادت ـ بغض را در گلويمان مي‌شكند و جگرمان را آتش مي‌زند.

سيد مهدي شجاعي
+ نوشته شده توسط مسافر در شنبه بیست و ششم خرداد 1386 و ساعت 12:36 |
ديدار معشوق اول بار در کنار کارون که اکنون خون گرفته است نشستيم. به من نگاه نمي کردي، شايد از حجب. ولي من نه، خيره به چشمهاي سياه تو بودم. شايد به دنبال تصوير خودم مي گشتم. همان قدر که تو خودخواه بودي، من لجوج بودم و تا نيافتم آرام نگرفتم. خودم بودم، در چشمهاي تو اما مواج. و تازه فهميدم که تو به من در آب چشم دوخته اي و آنچه در مردمک سياه چشمهاي توست، من نيستم. تصوير زلال و بي رنگي است از چهره ي رنگارنگ من؛ چهره ي چند رنگ من. تو که به من نمي گريستي، خيال کردي من آنم که در آب ديده اي. زلال، پاک و بي آلايش اما من که اين نبودم. آنچه نبودم تو ديدي و آنچه که بودم تو نديدي. گاهي فکر مي کنم – و اکنون نيز که اينجا خوابيده اي و باز به من نگاه نمي کني – که کاش تو مرا مي شناختي، از همان اول، و مغبون نمي شدي. ولي من چه؟ من چه مي کردم بي تو؟ چرا اسمش را خودخواهي بگذاريم؟ مي گذاريم عشق؛ خب؟ تو دست در آب کردي و تصوير من در آب که تکان خورد، بي درنگ دست کشيدي و نگفتي چرا. به حرفهايت ادامه دادي... از صداقت مي گفتي و نجابت عشق. زندگي را مي گفتي که چيست و هشدار مي دادي به کرّات که هنوز وقت باقي است و اگر ترا توان زيستي چنين هست و عشقي چنان و صداقتي اينسان بيا، وگرنه بمان، که راه سخت است و مرا تحمل ناهمراه، نه. حرفهايت همان قدر که لطيف بود و دوست داشتني، براي من غريب بود و دست نيافتني. مي دانستم که توان همراهيم نيست اما نگفتم؛ نگفتم که با تو بمانم. و سکوت کردم که سربلند کني و جوابت را از چشمهايم بگيري و تو سربلند کردي، سرخ شدي و دوباره چشم بر آب دوختي. ديگر هيچگاه رنگ رويت به اندازه ي آن لحظه سرخ نشد و کاش مي شد، بخصوص الان که اينقدر صورتت احتياج به سرخي دارد؛ الان که رنگ رويت چيزي ميان سفيدي و زردي است. تاب نياوردي و بلند شدي به بهانه ي قدم زدن و من هم. و من پايم را لغزاندم به عمد و تو دستم را گرفتي، مبادا که بيفتم و بمانم در راه. و رها نکردي، شايد به اين خيال که لغزشهاي هميشه ام را پيشگيري کني. تو فکر کردي که آنچه گفتي فهميده ام و من چنين وانمود کرده بودم که نه تنها فهميده ام بلکه پذيرفته ام و پاسخ مثبت داده ام. گفته بودم که مي توانم، اما از سر فهميدن نبود. دوست داشتم بتوانم آنچه تو مي گفتي باشم ولي تواني تا اين حد نداشتم و مي دانستم که ندارم و اين همان بود که به تو نگفتم و همان نبود که به تو گفتم. و آنچه که بعدها کشيدي و آن کسالت دائم و اين موهاي کم و بيش سپيد در اين سن، همه از آن بود که عليرغم علم به نتواستن، سوگند توانستن خوردم و تو با قلب شفاف و ساده ات پذيرفتي و نفهميدم هيچگاه که آن لحظه چه در سينه داشتي و حتي هنوز هم که محتواي سينه ات ملوس تر و علني تر است. بعد از آن و به اعتقاد من همان زمان هم تو فهميدي که من آن نيستم که تو طلب مي کردي اما با چنان متانتي سوختي و به رو نياوردي و با چنان عظمتي آب شدي و خم به ابرو نياوردي که بي آنکه خود بخواهي تخم شرمندگي جاودان را در خاک وجود من نشاندي. و اين سؤال هميشه ي دلم بود که تو چگونه اين همه وقت مرا تحمل کردي؟ و اين همان چيزي است که اکنون مرا وادار مي کند با تو به گفتگو بنشينم. قصدم ابداً اعتراف و استغفار نيست، چرا که براي اعتراف نزد تو اکنون دير است و براي استغفار بدرگاه خداوند هم. شايد مروري است بر آنچه که در اين چند سال بر ما گذشته است. هر چند به غير خدا، در و ديوار اين اتاقي که اکنون در آنيم گواهند که من با تو چه کرده ام. ديشب که ترا... انگار صداي پا مي آيد. مرا از نشستن در کنار تو منع کرده اند. صداي پا نزديکتر مي شود، به گوشه اي بايد گريخت تا هر که هست بگذرد و مرا در کنار تو نبيند که آشوب مي شود. انگار خواهرت است. صداي بغضي را که در گلو فرو مي خورد حتي مي شنوم، چه سعي مي کند گريه در دل بماند و از گلو فراتر نيايد. کاش من هم مي توانستم گريه کنم. درست در هنگامي که فقط گريه مي تواند راه گرفته ي دل بگشايد و مرهمي بر جان خسته شود، انگار که مشکي آب بر دل سنگيني مي کند و نم به چشمها پس نمي دهد. خدا کند که زودتر بگذرد و تنهايمان بگذارد. اما نه، انگار در کنار تو قصد نشستن دارد. به روي زانو مي نشنيد و بر روي تو خم مي شود. چه مي خواهد بکند؟ رويت را کنار مي زند و صورتش را به صورتت نزديک مي کند. نکند چيزي از من به تو مي خواهد بگويد، از خواهر شوهر بعيد نيست که... نه، بوسه بر پيشانيت مي زند. خدا کند که بي سر و صدا بلند شود و برگردد. صداي گريه اش نکند ديگران را بيدارکند، لحظه به لحظه بلندتر مي شود. تو آنقدر سنگين خوابيده اي و آرام که هيچ صدايي بيدارت نمي کند. اي واي، جيغ کشيد، چرا؟ الان است که همه برخيزند، چراغها را روشن کنند و مرا در کنار تو بيابند. الان است که خلوت ما را بياشوبند و حضور مرا در کنار تو فغان کنند. نمي توانم اين صيحه ي بي وقت را سکوت کنم، خواهرت است، باشد! چرا چنين کردي دختر؟ هان؟ چرا؟ نترس، منم ... من؟ ... من؟... من آمده ام سر بزنم... ببينم که مهديار هست؟ ... نه ...نه ... قرار نبوده که نباشد... همين طوري آمده بودم ببينمش... تو چي؟ تو هم که دليلي محکم تر از من براي آمدنت نداري ... انگار هر دو به همان دليلي که نداريم آمده ايم. ببين، چراغ آن اتاق روشن شد، بيا به رختخوابهايمان برگرديم. هان؟ چرا. من هم بر مي گردم. گريه براي چيست؟ باشد، يکبار ديگر ببوسش ولي به اين شرط که بر گردي و بخوابي. هيس، انگار صداي پا مي آيد، بمان. چراغ را چرا روشن کردند، مادرت است مهديار! چه دليلي براي حضورمان اقامه کنيم؟ چشمهايش سرخ سرخ است. چه کسي مي گويد او اين مدت را خواب بوده است؟ چه عروس بدي بودم براي او. نم اشکهايي که تازه پاک شده در لابلاي چروکهاي زير چشمانش هويداست. و عجب رسوا کننده است اين چشم، نه اينجا و الان فقط، که هميشه. «چشم به تابلوي دل مي ماند. نه، تابلو نه، چشم انگار جدار شفافي است که به خيال خود دل را مي پوشاند، غافل از اين که مثل ويترين موجودي دل را بهتر به نمايش مي گذارد» اين ها حرفهاي تو بود که يادم آمد. به مادرت چه بگويم؟ حتماً بعد از خواهرت نوبت اعتراض به من است. و من هم مثل او پاسخي براي گفتن ندارم. زودتر بگريزم به رختخواب که از شر سؤال و جواب آسوده شوم. آبها که از آسياب افتاد دوباره بر خواهم گشت. همين يک شب است فرصت درددل با تو، فردا صبح زود خواهي رفت و من خواهم ماند. با باري از مصيبت و اندوه. همه جا سرد است بي تو. تا کي بايد در رختخواب بمانم؟ چقدر بيداريشان را کشيک بکشم؟ چراغ را خاموش کردند ولي کو تا بخوابند. مهم نيست؛ بر مي خيزم و اگر بيدار شدند و پرسيدند، پاسخي برايشان تدارک مي کنم. به دروغ؟ آري ولي مگر چاره اي هست؟ چه تلاشي کردي تو که ريشه ي دروغ را از وجود من پاک کني و نشد. تو از همان اول ريشه ي ناراستي را مثل تمام زشتيها و ناپاکي هاي ديگر در وجود من ديدي به روشني و وضوح، ولي دم بر نياوردي. جگرت از آتش صفات رذيله ي من مي سوخت و به آه رخصت بر آمدن نمي دادي. تا مدتهاي مديد ، تو ساده ي با صفاي خوشدل در اين انديشه بودي که تنها با عملت مرا به راه بياوري، هدايتم کني و صيقلم ببخشي. در ازاء هر قدم ناراست من دو گام به راستي برداشتي و بيشتر؛ و در ازاء هر خار خيانت من دهها گل محبت به بوستان زندگي افزودي و در ازاء هر کلام فتنه جويانه ي من سخني به آشتي گفتي. من خوش خيال دغلکار، دلخوش از فريبي که ترا مي دادم و تو يک کلام به روي نمي آوردي که مي فهمي. در يکي از يادداشت پاره هايت که جستجو مي کردم – وقتي نبودي – نوشته اي ديدم که در آن لحظه تکانم داد؛ هنوز آن را دارم. در آن يادداشت نوشته اي: «خدايا! مي داني که مي دانم چه مي کند. مي داني که مي دانم بوقلمون صفت و روباه پيشه است. مي داني که دروغهايش را مي دانم، خدعه هايش را مي فهمم، گناهانش را مي بينم و اين همه را به فراست تو مي دانم و مي فهمم و مي بينم و نيک مي داني که بروز نمي دهم. پرده اش را حتي بر خودش، نمي درم، گناهانش را و عطوفتم را برايش نمي شمرم، موأخذه اش نمي کنم، در ازاء کاستي هايش فزوني فراهم مي کنم و در ازاء دروغهايش صدق، و در ازاء ناسپاسي هايش محبت و در ازاء ... و اينها قطره ي کوچکي است از درياي مهري که تو به من داشته اي و حرفي از کتاب قطوري که تو برايم خوانده اي. اگر اقيانوس بيکران ستر تو نبود، اين نم را من از کجا مي گرفتم، و اگر خورشيد مهرگستر تو نبود، من اين کورسو را هم نداشتم. خدايا! با من هماره چنين باش که بوده اي. آن خورشيد همچنان گسترده بدار تا بلکه اين کور سو بماند و اقيانوس سترت را همچنان از من دريغ مکن تا اين نم برگرفته از آن به خشکي نگرايد». ديدن همين چند پاره خط قاعدتاً مي بايست مرا به خود آورد، تکانم دهد و مسيرم را بگرداند. ليکن نياورد و نداد و نگرداند. البته همان روز تکانم داد، آن چنان که مصمم شدم به پايت بيفتم و عذر بخواهم و برگردم. ليکن مرا ياراي مقابله با هواي نفس نبود و از فردا همان بود که بود. اي واي بر من و مرگ بر دل بي حياي من! کور باد چشم نابيناي من! در همان اوايل زندگي که صحبت از همراهي و همياري با تو مي کردم و عليرغم آنچه در دل داشتم، سوگند عاشقانه مي خوردم براي پرواز با تو و تو جز تشويق هيچ نمي گفتي عليرغم آنچه مي فهميدي. در يکي از يادداشتهاي پنهانيت خواندم که: « خدايا! او نه تنها مرا همسري شايسته نيست، در او نه تنها توان همراهي نيست، بل سد راهست. با خنجرهايش از پشت، رمق تنم را مي کاهد، او را نه تنها ياراي همسفري نيست ،که مرا از سلوک باز مي دارد و خدايا! من اين نمي دانستم. مي خواستم او را دست بگيرم و از اين منجلاب عفني که غوطه مي خورد نجات دهم. تصور نمي کردم که آنچنان به باتلاق خو کرده باشد که دست نجات مرا نيز به تعفنش بيالايد. خدايا! مرا برهان و توفيق سلوکي تنها عنايت فرما! خدايا! تنهايم به خويش بخوان!... پس مهديار! همچنان که تو فهميدي که نه همسر نيستم و همراه که سربارم و سدّ راه، من نيز فهميدم ولي بجاي آن که کوله بردارم و با تو به راه بيفتم، ترا به نشستن و ماندن مي کشيدم. عجيب است! خودم نفهميدم دوباره چطور پيشت آمدم. بي آن که کسي بفهمد، چادرم را به کمر بستم و از پله ها بالا خزيدم، به پله هاي آخري که رسيدم از عجله چادرم به پايم پيچيد و چيزي نمانده بود که ... فکرش را مي کردم که ممکن است دست و پا گير باشد و اسباب زحمت؛ ولي راستش ديگر از روي تو خجالت مي کشيدم، خدا که جاي خود دارد. گفتم مبادا برادرت که در اتاق سمت کوچه خوابيده است بيدار شود و مرا بي حجاب ببيند. چه خون دلي خوردي تو براي حجاب من، و من لئين و پست چه لجاجتي کردم با تو. مي گفتي زن به گلي مي ماند که در معرض ملايم ترين نسيم مي پژمرد، مي شکند و مي سوزد. استناد مي کردي به کلام مولا علي(ع) که « فَاِنِّ المَرأةَ رَيحانَةٌ و لَيْسَتْ بِقَهْرمانَة» مي گفتي زن به همان ميزان که پوشاندنيهاي خويش را، آنچه را که ارزشش به پوشيدگي است از دست و پا و چشم و صورت در معرض نمايش بگذارد، به همان ميزان در معرض خطر است... و هيهات از آنچه با تو کردم و از آنچه بي تو... گفتم که، براي اعتراف و پوزش دير است. ليکن چاره اي مگر هست؟ مي خواهي بگويي آن زمان که راه برگشت بود و زمان رجعت چرا برنگشتم؟ مي خواهي بگويي اعتراف و رجعت اکنونم را چه سود؟ ولي نه، مي دانم که اين را نمي گويي، چرا که آن زمان هم هدايت مرا براي خودت نمي خواستي. اصلاح مرا نمي خواستي که خود بهره مند شوي و به همين دليل رهايم نکردي با اين که دلت را شکستم، جگرت را آتش زدم، پشتت را خميدم، موهايت را سپيد کردم، ظهور استعدادهايت را مانع شدم، از راهي که مي رفتي بازت داشتم؛ با اين وصف رهايم نکردي. يادم نمي رود به يکي از دوستانت که مي خواست با ازدواجش دست کسي را بگيرد و از مهلکه نجاتش دهد مي گفتي: « مواظب باش برادر! که باري سنگين تر از توان خويش برنداري و دست آخر مضطر و مستأصل بماني؛ از يک طرف تاب زيستن با او نداشته باشي و از طرفي نتواني در اين دنياي وانفسا رهايش کني»... و من اين کلام آهسته ي ترا با دوستت – البته غير مجاز – شنيدم. دريافتم که اين تنها سرنوشت «راحله ي » شيرين زبانمان نيست که ترا نگه مي دارد. تو نگران اين هستي که مبادا تيزي خنجري که بر پشتت مي زنم دست خودم را مجروح کند. نگو چرا با اين همه که فهميدم به خود نيامدم. برنگشتم و تغيير و توبه نکردم. توجيه معقولي نيست ولي آن چنان وجودم به ظلمت خو کرده بود که نور ارزشهاي تو چشمانم را مي زد و من براي آرامش چشمانم هم که شده نگاهم را مي گرداندم و چشم از خوبيهاي تو فرو مي بستم. شب رو به پايان مي رود و هنوز حرفهاي ناگفته بسيار مانده است. راستي آن غم که بسان ابري لطيف، خورشيد چشمهاي ترا هميشه ي خدا پوشانده بود، چه بود؟ گفته بودي دنيا قفسي را مي ماند که به پرنده خيلي که لطف کنند آب و دانه مي دهند و اين کجا پاسخ نيازهاي پرنده است؟! و من در نيافته بودم که دنيا قفسي را مي ماند که پرنده ي جان تو در آن عذاب مي کشد ولي اين آرامش که اکنون در چهره ي توست، مبيّن آن غم عظيمي است که در چشمهاي تو بود. راستي اين چه شيوه ايست در آفرينش خداوند که بهترين خلايق را به واسطه ي بدترين اشرار، به خويش مي خواند؟ جاودانه باد اليم ترين عذابها بر جان اين اشرار واسطه ي خير! بريده باد دست آن منافقي که ماشه را چکاند! خاموش باد ضربان قلب هر چه منافق در پهن دشت تاريخ! مي گفتي تنها و تنها از حرام شدن مي ترسم. در اين تلخي روزگار، اميدم تنها به چشيدن شهد شهادت است. نگرانم که معشوق، گلوله اي را حتي از قلب زنگار گرفته ام دريغ کند. نگرانم که گلي به باغچه ام ننشيند. ولي نشست. گلوله نشست، بر همانجا که تو مي خواستي، و ديدي که خداوند بيش از تصورت گل کاشت. آتش قلب تو با يک گلوله به خاموشي نمي نشست، يک خشاب گلوله بر مجمر سينه ات رها کرده اند. قلب پهناورت پنج تاي آنها را در خويش جاي داده است. بنازم به اين سعه ي صدر و اين وسعت دل. دير است، سحر دارد از پنجره ي اتاق سرک مي کشد که چهره ي رنگ پريده ي ترا ببيند. چهره ي رنگ پريده گفتم، ياد اين کلام تو افتادم که: «اي رهروان! بر اين صداقت آبي! با چشمهاي نجابت نظر کنيد...» و من با نانجيبانه ترين نگاه به تو نگريستم. خاموش باد براي هميشه اين چشم نانجيب من، تا همان هميشه اي که ياد تو دهليز تاريک دلم را روشن نگاه مي دارد. اگر ترا به خانه نياورده بودند، اگر پافشاري ما به نتيجه نمي رسيد، اگر به بهانه تشييع ترا به خانه نمي کشيديم، من اين همه حرف را چگونه با تو مي گفتم؟ صبح نزديک است، اين آخرين لحظه هاي وداع من و توست. وداع که نه، ابداً. اين لحظه هاي آشنايي است، اولين قدم هاي شناخت گوهر وجود توست. و در عين حال، آخرين لحظه هاي ديدار. الان است که بيايند و گرد تو حلقه بزنند، فغان سر دهند، شيون و زاري کنند و در فقدان توي حاضر، توي شاهد شهيد، مرثيه بسرايند. الان است که بيايند و بر دوشت بگيرند و تو را، توي ناظر را، توي شاهد زنده را تشيع کنند. نه، ديگر هراسي نيست از اينکه حضور مرا در کنار تو دريابند. هراس نيمه شب از آن بود که از مصاحبت محرومم کنند. نه، خواهم نشست در کنار تو که يا ترا يا مرا از زمين بردارند. چه باک از سرزنش هاي ايشان. سر و صداي برخاستنشان بلند شده است. در را گشودند، دهانشان از حيرت بازمانده است. انگار دارند داد و فرياد مي کنند. از حرکت دهانشان مي گويم وگرنه چيزي که نمي شنوم و گفتم که برنمي خيزم. ولي دارند بسوي ما مي آيند، مي خواهند مرا از تو جدا کنند، زير بغلم را گرفته اند و مي خواهند مرا ببرند... رهايم کنيد... رهايم کنيد... خودم مي آيم، يک لحظه فرصت دهيد، يک کلمه مانده است بپرسم. راستي مهديار! اکنون ديگر لبخند رضايت بر لبانت مي نشيند؟ غم مبهم چهره ات رخت بر مي بندد؟ چروک از پيشانيت مي گريزد؟ براي يکبار هم که شده، نه، براي هميشه برق شادي به چشمان خسته ات مي رود؟ راستي! ديدار چهره ي معشوق چه عالمي دارد؟ هان؟ نويسنده:سيد مهدي شجاعي به نقل از سایت تبیان
+ نوشته شده توسط مسافر در سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386 و ساعت 16:53 |

شيرين من ! بمان!


ناامني ! ناامني ! ناامني !

هر جا که پا مي گذاري اول به چشمهايت خيره مي شوند و بعد قد و بالايت را برانداز مي کنند و سپس آشکارا فکر مي کنند که چگونه مي توانند دست به سوي هستي ات دراز کنند .

انگار نه آدم ، که لقمه اي هستي که در زمين راه مي روي . انگار وسيله اي هستي که بي چون و چرا بايد لذت ديگران را تأمين کني .

عکس جواد را گذاشتم يک طرف و شيشه قرصها را طرف ديگر .

گفتم : « جواد ! اين طوري نمي شود . تا به حال هم اگر مي شده ، ديگر نمي شود . به ستوه آمده ام از اين همه فشار ! از اين زندگي غمبار ! از اين مردم نابهنجار ! به ستوه آمده ام از اين ديده هاي دريده ! از اين دلهاي دريده تر و از اين دهانـــــــــهاي بي باک !

تو اگر واقعاً شهيدي ، نمي تواني شانه از زير بار مسئوليت زن و بچه ات خالي کني .

رفته اي آن طرف و داري صفايت را مي کني و مرا با دو بچه گذاشته اي به امان خدا . کي عدالت خدا چنين حکمي کــــرده است ؟ کفر است ؟ باشد . خدا خودش مي داند که من جز او هيچکس را ندارم و به هيچ قيمتي هم حاضر به از دست دادنش نيستم . ولي از مخلوقات خدا تا بخواهي گله مندم ، متنفرم ، منزجرم .

ديشب به خدا گفتم ، تو که مي خواستي اين مردم را نشانم بدهي ، کاش جواد و همسفرانش را نشانم نمي دادي ، کاش يا آن روزگار را نمي ديدم يا اين روزگار را !

بد روزگاري شده است جواد ! کسي آب ، بي طمع دست کسي نمي دهد . آب گفتم : يادم آمد که آب نياورده ام براي خوردن اينهمه قرص .

بلند شدم . همينطور که با جواد حرف مي زدم ، رفتم سراغ آب . به ذهنم آمد که قرص در آب شير بهتر حل مي شود تا آب سرد يخچال . بخصوص اينهمه قرص که بايد آنقدر حل شود که هر چه سريعتر کار را يکسره کند .

تو هم اگر جاي من بودي ، جواد ! همين کار را مي کردي . شهادت به مراتب آسانتر است از اين زندگي خفت بار . شهادت يک بريدن مي خواهد ازهمه چيز و ... بعد پيوستن . و من مدتهاست که از همه چيز بريده ام . فقط مانده است پيوستن که خودم دارم مقدماتش را مهيا مي کنم .

شيشه قرصها را داخل ليوان آب خالي کردم و شروع کردم به هم زدن .

فرق کار من با شهادت اين است که شهادت دعوتنامه مي خواهد ولي من سر خود مي آيم . شهادت گذرنامه مي خواهد و من ... ندارم جواد ! مي دانم . من فقط دارم شناسنامه ام را پاره مي کنم . دارم پناهنده مي شوم . پناهنده غير رسمي که به گذرنامه و ويزا فکر نمي کند ... اين طوري نگاه نکن جواد ! پوزخند هم نزن ! مي دانم که خودکشي زشت ترين کار عالم است . اما از آن زشتتر و تحمل ناپذيرتر ، ادامه اين زندگي است .

تو خودت که شاهد اين زندگي بودي ، مي ديدي تحمل براي من شده بود عادت . ديدن و شنيدن حرفها و حديثها و نگاهها و برخوردهاي کثيف و ناهنجار .

عادت به تحمل نه به معناي عادي شدن اينها ، بلکه به معناي پرهيز از مواجهه با اينها . به معناي کناره گيري از زندگي و صرف نظر کردن از همه چيزهايي که در شرايط عادي ، ضرورت محسوب مي شود .

وقتي که با ماليدن يک کرم ساده و معمولي به صورتت براي رفع خشکي ، از سوي نزديکترين آدمها مورد سئوال قـــــــــرار مي گيري که : شما چرا ؟ شما براي چي ؟ شما براي کي ؟ ترجيح مي دهي که از اصل و فرع ماجرا صرف نظر کني وبا همه چيز همانطور که هست بسازي . اين را مي گويم عادت به تحمل .

از اين مسأله کوچک بگير تا کارهاي بزرگتري که گردن آدمهاي کوچک و بزرگ است ، آدمهايي که تا باجشان را نستانند ، کار را از زير دستشان عبور نمي دهند .

تو را به جايي مي رسانند که براي اينکه بتواني خودت را حفظ کني ، از همه چيز مي گذري . از جواز شهرداري و شکايت دادگاه تا وام ضروري حتي حقوق طبيعي و عادي .

همه اينها را پذيرفتم ، از کار دوست داشتني ام در بيمارستان دست کشيدم و سوزن به تخم چشمم زدم تا حفظ کردني هايم را حفظ کنم . ولي حالا احساس مي کنم که ديگر نمي شود .

احساس مي کنم ادامه اين وضعيت ممکن نيست و مرگ شريفتر از اين زندگي است .

ديشب برادرت اينجا بود . آمده بود که به من و بچه هاي برادرش سر بزند . به او گفتم که کجا بودي اين همه وقت . و نگفتم کجا بودي آنهمه وقت که جواد مي جنگيد . حرمت گذاشتم ، احترام کردم و به خاطر وصله تو بودن – اگر چه ناچسب – دم برنياوردم . موقع رفتن ، دريده در چشمهايم نگاه کرد و گفت : « کاري ، نيازي اگر باشد در خدمتم . »

قاطع گفتم : « هيچ نيازي نيست ، متشکرم .

نرفت . ايستاد و ادامه داد : « زن به اين جواني چگونه مي تواندهيچ نيازي نداشته باشد ؟!

تو بودي چه مي کردي ؟

من هم همان کار را کردم ؛ تف ! و بعد در را محکم پشت سرش به هم زدم و تا خود صبح گريه کردم .

صبح بچه ها را زودتر از هميشه روانه مدرسه کردم و در مقابل نگاههاي سئوال آميزشان گفتم که مي خواهم بروم پيــــش پدرتان .

باز شروع کردند به سئوال که : جمعه ها مي رفتيم ، با هم مي رفتيم . چرا حالا ؟ چرا تنهايي ؟

گفتم : « دلم گرفته و جز پدرتان آرام نمي گيرد . »

آرام شدند طفلکي ها و رفتند و من هنوز مشکلترين تصور برايم همين است که عصر از راه برسند ، کليد را در قفل بچرخانند ، در را باز کنند و با جنازه بي جان مادرشان مواجه شوند .

تصور سختي است . اما از آن سخت تر ، ادامه همين زندگي است .

قرصها کاملا" در آب حل شدند و رنگ ليوان را تيره کردند ، با رسوبي سفيد در ته ليوان . ليوان را برداشتم و لا جرعه سر کشيدم . شهادتين را گفتم و در انتظار آمدن مرگ در بستر دراز کشيدم .

تصورم اين بود که ابتدا بايد سرم سنگين بشود ، چشمهايم سياهي برود و بعد در خوابي عميق ، پايم را از اين طرف مرز بگذارم آن طرف ؛ در نهايت آرامش .

براي همين ، اين نوع مرگ را انتخاب کرده بودم .

مي خواستم خيلي زشت نباشد ، دست و پا زدن نداشته باشد و راه برگشتش هم بسته باشد .

سرم سنگين شد ، چشمهايم سياهي رفت اما به خواب نرفتم .

از لاي پلکهاي نيمه بازم جواد را ديدم که وارد اتاق شد چشمهايم را کاملاً باز کردم و مبهوت ، خيره اش شدم .

تعجبم اصلاً از اين نبود که جواد رفته ، چطور توانسته باز گردد . براي اينکه خودم هم قرار رفتن داشتم و طبيعتاً بايد جواد را مي ديدم . اما هنوز بستري که بر آن خوابيده بودم ، در و ديوار و پنجره اتاق ، ليوان و پارچ آب و جايخي بلور ، همه چيز سر جاي خــود بود ، پس من هنوز بودم ، نرفته بودم ، در اين دنيا بودم و تعجبم از اين بود که جواد آمده است اين طرف ؟ چطور آمده است ؟ قفل بسته در را چطور باز کرده است .؟

گفتم : « جواد ! چطور آمدي اين طرف ؟»

گفت : براي شما اين طرف و آن طرف دارد نه براي ما که از بالا نگاه مي کنيم .»

گفتم : « آمده اي که مرا ببري ؟! »

گفت : « نه ، آمده ام که ترا بگذارم .»

ناگهان بر آشفته فرياد کشيدم : « جواد ! من حوصله اين شوخيها را ندارم ، من که از همه بريده ام . کاري نکن که از تو يکي هم قطع اميد کنم .»

اخمهايش را در هم کشيد ، از جا بلند شد و گفت : « پيداست يک ذره براي آبرو و حيثيت من ارزش قائل نيستي . »

نيم خيز شدم براي نگه داشتن او ، که نتوانستم . گفتم : « اين ماجرا چه ربطي به آبروي تو دارد ؟ من اين همه وقت ، خودم را به خواري کشيده ام که آبروي تو را نگه دارم . اين دستمزد من است ؟»

ظرف خالي يخ را از گوشه اتاق آورد و دو زانو کنارم نشست و گفت : « شيرين ! امروز پيش برو بچه ها سر افکنـــده ام کردي ! آبرو و حيثيتم را به باد دادي . من همه اين سالها به تو مباهات مي کردم و به صبوري و استقامتت فخر مي فروختم . کاش در تمام اين مدت مي توانستم جاي خالي ات را پيش خودم نشانت دهم . کاش آن شب که بچه هاي گرسنه مان را با قصه خواب کردي و خودت گرسنه تر سر به بالين گذاشتي مي توانستم جلو افتادن تو را از خودم و جايگاه برتر تو را نشانت دهم تا ببيني که تناسبهاي دم و دستگاه خدا چگونه است ، تا ببيني که مقامها و مرتبه هايي در اينجا هست که حتي با شهادت نمي شود به آن دست يافت اما با کارهايي از اين دست مي شود . »

گفتم : « جواد ! هيچ روزنه اميدي وجود ندارد . »

گفت : « اگر چشمانت را درست باز کني تماماً روزنه مي بيني . به تعداد آدمهاي روي زمين ، به سوي خدا روزنه وجود دارد . روزنه نه ، ره و شاهراه . اما اگر به دنبال روزنه اي با خلق مي گردي ، نگرد ، به بن بست مي رسي . »

گفتم : « تا کي مي شود اين وضع را تحمل کرد ؟ »

گفت : چشم به هم بزني تمام شده است . کاش مي شد زمان را از بالا ببيني . از اينجا که نگاه کني ، يک عمر تمام ، يک روز تمام به حساب نمي آيد . واقعاً نمي ارزد که اين نصفه روز را در ازاي يک صفاي ماندگار تحمل کني ؟ »

سکوت کردم . و او ظرف خالي يخ را پيش رويم گذاشت و دستش را به سمت دهان من پيش آورد . من ناخودآگاه دهانم را باز کردم و او انگشتش را که به شاخه نوري مي مانست در گلويم فرو برد و من همه آنچه را که خورده بودم ، بالا آوردم و به داخل ظرف ريختم .

مثل فراغت از يک زايمان ، سبک شدم . به تبسم شيرين جواد خنديدم و در حالي که چشمهايم را از خستگي به هم مي گذاشتم گفتم : » کار خودت را کردي جواد ! ماندگارم کردي . »

جواد ، دو دستش را آرام بر روي پلکها و گونه هايم کشيد ، ترشحات آب را از اطراف دهانم سترد و زير لب زمزمه کرد :

بمان ! شيرين من بمان !

وقتي به خود آمدم ديدم که جواد ظرف را خالي کرده است ، اتاق را مرتب کرده و رفته است ، تازه رفته است . تکان خوردن کليد پشت در نشان مي داد که تازه رفته است . شايد اگر در را آرامتر به هم مي زد ، من به اين زودي هشيار نمي شدم .

نويسنده : سيد مهدي شجاعي

به نقل از سایت تبیان

+ نوشته شده توسط مسافر در چهارشنبه بیستم دی 1385 و ساعت 15:1 |
هنگام جنگ داديم صدها هزار دارا


شد كوچه هاي ايران مشكين ز اشك سارا


 


سارا لباس پوشيد، با جبهه ها عجين شد


در فكه و شلمچه، دارا به روي مين شد


 


چندين هزار دارا، بسته به سر سربند


يا تكه تكه گشتند يا كه اسير و دربند


 


ساراي ديگري در، مهران شده شهيده


دارا كجاست ؟ او در اروند آرميده


 


دوخته هزار سارا چشمي به حلقه در


از يك طرف و ديگر چشمي ز خون دل، تر


 


سارا سوال ميكرد، دارا كجاست اكنون ؟


ديدند شعله ها را در سنگرش به مجنون


 


خون گلوي دارا آب حيات دين است


روحش به عرش و جسمش، مفقود در زمين است


 


در آن زمانه رفتند، صدها هزار دارا


در اين زمانه گشتند، ده ها هزار دارا


 


هنگام جنگ دارا گشته اسير و در بند


داراي اين زمانه با بنز رود به دربند


 


داراي آن زمانه بي سر درون كرخه


ساراي اين زمانه در كوچه با دوچرخه


 


در آن زمانه سارا با جبهه ها عجين شد


در اين زمانه ناگه، چادر لباس جين شد


 


با چفيه اي كه گلگون از خون صد چو داراست


سارا خود از براي جلب نظر بياراست


 


دارا و گوشواره، حقا كه شرم دارد !


در دستهايش امروز، او بند چرم دارد


 


با خون و چنگ و دندان، دشمن ز خانه رانديم


اما به ماهواره تا خانه اش كشانديم


 


جاي شهيد اسم خواننده روي ديوار


آنها به جبهه رفتند، اينها شدند طلبكار !!!

+ نوشته شده توسط مسافر در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385 و ساعت 10:36 |

گفتمش نقاش را نقشي بکش از زندگي ... با قلم نقش حبابي بر لب دريا کشيد 
گفتمش چون مي کشي تصوير مردان خدا ... تک درختي در بيابان يکه و تنها کشيد
 
گفتمش نامردمان اين زمان را نقش کن ... عکس يک خنجرزپشت سر پي مولا کشيد
 
گفتمش راهي بکش کان ره رساند مقصدم ... راه عشق و عاشقي و مستي ونجوا کشيد
 
گفتمش تصويري از ليلي ومجنون رابکش ... عکس حيدر(ع) در کنار حضرت زهرا(س)کشيد
 
گفتمش بر روي کاغذ عشق را تصوير کن ... در بيابان بلا، تصوير يک سقا کشيد
 
گفتمش از غربت ومظلومي ومحنت بکش ... فکر کرد و چهار قبر خاکي از طه کشيد
 
گفتمش سختي ودرد وآه گشته حاصلم ... گريه کردآهي کشيد وزينب کبري(س) کشيد
 
گفتمش درد دلم را با که گويم اي رفيق ... عکس مهدي(عج) راکشيد و به چه بس زيبا کشيد
 
گفتمش ترسيم کن تصويري از روي حسين(ع) ... گفت اين يک را ببايد خالق يکتا کشيد
 

+ نوشته شده توسط مسافر در چهارشنبه هفدهم آبان 1385 و ساعت 10:5 |

شب نوزدهم :
اول شبهای قدر است وشب قدر همان شبی است که در تمام سال شبی به خوبی وفضیلت آن نمی رسد وعمل در آن بهتر است از عمل در هزار ماه ودر آن شب تقدیر امور سال می شود وملائکه وروح که اعظم ملائکه است درآن شب باذن پروردگار بزمین نازل می شوند وبخدمت امام زمان علیه الستلام مشرف می شوند وآنچه برای هر کس مقدر شده است بر امام علیه السلام عرض می کنند واعماال شب قدر بر دو نوع است ، یکی آنکه در هر سه شب باید کرد ودیگر آنکه مخصوص است بهر شبی. 

اما اعمالی که در هر سه شب مشترک است وباید انجام داد :

اول : غسل است  ( مقارن غروب آفتاب ، که بهتر است نماز شام را با غسل خواند )
دوم : دو رکعت نماز است که در هر رکعت بعد از حمد هفتمرتبه توحید بخواند وبعد از فراغ  هفتاد مرتبه اَستَغفُرِاللهَ وَاَتوبُ اِلَیهِ ودر روایتی است که از جای خود بر نخیزد تا حقتعالی او وپدر ومادرش را بیامرزد.
سوم : قرآن مجید را بگشاید وبگذارد در مقابل خود وبگوید :  اَللّهُمَّ اِنّی اَسئَلُِکَ بِکِتابِکَ المُنزَلِوَمافیهِاسمُکَالاَکبَرُو،اَسماؤُکَ الحُسنی وَیُخافُ وَ یُرجی اَن تَجعَلَنی مِن عُتَقائِکَ مِنَ النّار پس هر حاجت که دارد بخواند
چهارم : مصحف شریف را بگیرد وبر سر بگذارد وبگوید :

 اَللّهمَّ بِحَقِّ هذاالقُرآنِ وَ بِحَقِّ مَن اَرسَلتَه بِه وَبِحَقِ کُلِّ مومنٍ مَدَحتَه ُ فیهِ وَبِحَقِّکَ عَلَیهِم فلا اَحَدَ اَعرَفُبِ بِحَقِّکَ مِنکَ

ده مرتبه بگوید : بِکَ یا الله
ده مرتبه : بِمُحَمَّدٍ
ده مرتبه : بِعلیٍّ
ده مرتبه : بِفاطِمَةَ
ده مرتبه : بِالحَسَنِ
ده مرتبه :  بِالحُسَین ِ
ده مرتبه :  بِعلیّ بنِ الحُسین
ده مرتبه :  بِمُحَمَّدِ بنِ  عَلِیٍّ
ده مرتبه :  بِجَعفَر بنِ مُحَمَّدٍ
ده مرتبه :  بِموُسی بنِ جَعفَر ٍ
ده مرتبه :  بِعلیِّ بنِ عَلیٍّ
ده مرتبه :  بِعَلِیِّ بنِ  مُحَمَّدٍ
ده مرتبه :  بِالحَسَنِ بنِ  عَلِیٍّ
ده مرتبه :  بِالحُجَّةِ

پس هر حاجتی داری طلب کن .
پنجم : زیارت امام حسین (ع) است؛ که در خبر است که چون شب قدر میشود منادی از آسمان هفتم ندا میکند که  حق تعالی آمرزید هر کسی را که به زیارت قبر امام حسین (ع) آمده .
ششم : احیا داشتن این شبها است که در روایت امده هر کس احیا کند شب قدر را گناهان او آمرزیده شود هر چند به عدد ستارگان آسمان وسنگینی کوهها وکیل دریاها باشد .
هفتم : صد رکعت نماز کند که فضیلت بسیار دارد ، وافضل آنست که در هر رکعت بعد از حمد ده مزتبه توحید بخواند .
هشتم : بخواند :اَللّهُمَّ اِنّی اَمسَیتُ لَکَ عَبدًا داخِرًا لا اَملِکُ لِنَفسی وَ اَعتَرِفُ ....

اما اعمالی که مخصوص هر شب است وباید انجام داد :
شب نوزدهم :
اول : صد مرتبه اَستَغفُرِاللهَ رَبی وَاَتوبُ اِلَیه
دوم : صد مرتبه  اَللّهُمَّ العَن قَتَلَةَ اَمیرَالمومنینَ
سوم : بخواند یا ذَالَّذی کانَ ...
چهارم : بخواند دعای اَللّهَمَّ اجعَل فیما تَقضی وَ....

+ نوشته شده توسط مسافر در پنجشنبه بیستم مهر 1385 و ساعت 10:19 |
از صبح از زمان سحر همان زمانی که خود را آماده می ساختم تا روزی دیگر را روزه لب به طعام نزنم و آب ننوشم و چند محدودیت دیگر ! ( آخه روم نمی شه بگم روزهچون فقط همین چند محدودیت است و دیگر هیچ حاصلی نمی ماند ) با خود عهد بستم ...

می دانم دیر زمانی است که راه را گم کرده ام می دانم در این راه که گام بر می دارم عاقبتی به غیر از فنا در انتظارم نیست می دانم دیگر ...

کاش با هر بار گناه کردن  دروغ گفتن تهمت زدن و ... که لازمه زندگی امروز است کاش با هر بار معصیت مقداری از روزه ام باطل می شد و بقیه آن می ماند شاید آن وقت می توانستم موقع افطار تکه‌ای هر چند کوچک از روزه ام را می‌آوردم و می گفتم من همین را توانستم حفظ کنم اما افسوس که هیچ از آن نمی ماند به غیر از گرسنگی افسوس

نمی دانم چه سری است که امروز سحر ناگهان به یاد شقایق های پرپر افتادم و با خود عهد بستم با همه رو سیاهی خویش امروز خود را برسانم ...

عهد بستم امروز چفیه بر دوش خویش بندازم و پلاک بر گردن خویش آویزان نمایم و بروم گلزار شهدا

نمی روم غبار روبی مزار شهدا چرا که اعتقاد دارم غبار بر قلب و روح من می نشیند نه بر مزار شهدا می آيم آنجا تا غبار دل خویشتن را پاک نمایم می آیم تا شاید به نگاه شما تغییر یابم

۴ روز از ماه رحمتت گذشت شیاطین دربندند و نفس من همچنان شیطان خویش می‌آیم تا شاید شما دعا کنید شاید شما صدایم کنید شایدشما دست مرا بگیرید شاید...

شاید ....

+ نوشته شده توسط مسافر در پنجشنبه ششم مهر 1385 و ساعت 8:39 |

هنوز فريادنسلي كه با خميني(ره) زنده شد، با خميني زيست و با خميني نهال انقلاب را به جان خويش پرورد از ديوارهاي شهر، از كوچه ها، حجله ها و گلدان ها جاري است.جان جهان با خون شهيدان است كه مي تپد و بسيج همان شجره طيبه اي است كه در سايه اش ميهن آرميد و برشاخه هايش مرغ آزادگي آشيانه گرفت.

خاك گواه ماست و گواه نسلي كه با خميني سربلند شد.اگر اين نسل نبود، اينك شانه هاي ميهن از هميشه تاريخ سرافكنده تر بود.جاودانه باد ياد خميني كه عشق به او عشق به همه خوبي هاست.كلمات چگونه حقيقتي را كه در فضاي آسماني جبهه ها جاري بود و بدان روح مي بخشيد توصيف كنند؟

تصاويز نيز عاجزند! تصاوير تنها گوشه اي كوچك از اوقات حيات واقعي رزمندگان را نشان مي دهند. دلاورمرداني كه ازهرسوي به جبهه ها سرازير شدند تا از حقانيت انقلاب درمقابل كذب كفر دفاع كنند. آنان تحصيل كار و آسايش زندگي را رهاكردند تا خاك جبهه را كه بوي كربلا از آن به مشام مي رسيد سرمه چشم سازند.

و ...

یاد باد آن روزگاران یاد باد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مسافر در شنبه یکم مهر 1385 و ساعت 12:49 |


Powered By
BLOGFA.COM